داستان یک هلندی در جستجوی آسیاب‌‌‏های ‌بادی در‌ ایران

نویسنده:

۰۴:۳۱:۱۸

persian-windmills-6

مقاله‌ای از «ییپه کرونینگ»، محقق هلندی، در مجله هنری اینترنتی «ری‌‌‌‌‏اورینت» Reorient در مورد ابداع اولین آسیاب‌‌‌‌‏های بادی در ایران را در ادامه با هم بخوانیم.
آفتاب داغ مستقیم روی سقف ماشین می‌تابید و ما در مسیر کویر نزدیک شهر مرزی « تایباد » در حرکت بودیم. صدای خسته موتور پیکان چهل ساله با صدای بلند موزیک ایرانی راننده یکی شده بود. من عقب ماشین بین دو آقای افغان که لباس‌های بلند و گشاد آبی پوشیده بودند در یک طرف و فرش‌ لوله‌شده ای در طرف دیگر خودم را جا داده بودم. دوستم که محو تماشای کوه‌های سر به فلک کشیده خراسان بود صند‌لی جلو نشسته بود : ما به جستجوی قدیمی‌ترین آسیاب‌بادی جهان راهی سرزمین ایران شده بودیم.
با وجود اینکه هلند به آسیاب‌‌‌‌‏های بادی‌‌‌‌‏اش معروف است، در بهترین حالت این ادعای ما به مهد آسیاب بادی جهان بودن، قابل بازنگری است. برای نمونه بلژیک تعداد بیشتری از ما آسیاب‌ بادی‌ دارد. در واقع اولین آسیاب‌بادی سرزمین‌های پست در سال ۱۱۹۸ میلادی نزدیک بندر دونکرک در شمال فرانسه ساخته شد. حتی گل لاله که معروف‌ترین سمبل ماست نیز اولین بار توسط یک گیاه‌شناس فنلادی از دربارسلیمان اول پادشاه عثمانی به هلند آورده شد؛ ولی این داستان بماند برای بعد.

persepolis01نویسنده محو تماشای جلگه هامون در پرسپولیس (عکس از نویسنده)

تاریخچه دقیق آسیاب‌بادی‌ هم‌چنان مبهم است. اگرچه آسیاب‌ آبی توسط مهندسان یونان باستان ساخته شد؛ اما تا قرن‌ها از باد در این زمینه استفاده نشد. حکایت مشترکی درباب اولین آسیاب‌بادی از قول تاریخ نویسان مختلف عرب نقل قول شده است که همگی آن‌ها یک شخصیت ثابت دارند : « پیروز نهاوندی ».
با اینکه این داستان به گونه‌های مختلفی گفته شده، تقریبا در همه آن‌ها این‌طورآمده است که : پیروز سرباز ساسانی که به دست عرب‌‌‌‌‏ها، در زمان عمر خلیفه دوم اسلام به اسارت در آمد و در مدینه ساکن شد، بسیار به هنر نجاری خود می‌بالید. او در این زمینه ماهر بود و ادعا می‌کرد که می‌تواند دستگاهی بسازد که با باد کار کند. وقتی که این ادعای بزرگ به گوش عمر رسید به او دستور داد که آن دستگاه را بسازد. او در جواب گفت که « دستگاهی خواهم ساخت که در دنیا زبانزد همه باشد. ». اما قبل از اینکه پیروز اقدام به ساخت آسیاب‌بادی‌اش کند، عمر را با سه یا شش ضربه چاقو کشت. به طوری‌که پیروز نهاوندی امروزه بیش از اینکه برای اختراع اولین آسیاب‌بادی جهان معروف باشد، به کشتن عمر معروف است. مقبره‌‌‌‌‏ای که گفته می‌‌‌‌‏شود محل دفن پیروز است در نزدیکی استان کرمان، همچنان گزینه‌ای پرطرفدار برای ایرانیان و علاقمندان آسیاب‌بادی‌ محسوب می‌شود.

paykan02

پیکان داریم و میریم (عکس از نویسنده)

مدتی بعد در قرن چهارم هجری قمری، تاریخ‌نویسی عرب به نام مسعودی اینگونه نوشت : « سیستان سرزمین باد و شن است. شهری که باد در آن سنگ‌ آسیاب را چرخانده و آب کشاورزی را از دل چاه بیرون می‌کشد. تنها خدا می‌داند که در این دنیای پهناور فقط آن‌جا است که از باد به این اندازه استفاده می‌شود. » بدین ترتیب مسعودی بی آن‌که بداند برای اولین بار نوشته‌‌‌‌‏ای در مورد آسیاب بادی در تاریح بر جای گذاشت.

آسیاب‌‌‌‌‏های ‌بادی با بدنه خشتی در بالای تپه بنا می‌‌‌‌‏‌‌‌‌‏شدند. به این طریق باد‌‌‌‌‏های ۱۲۰ روزه به داخل دستگاه وزیده و پره‌‌‌‌‏های آسیاب را که تعدادشان شش یا بیشتر بود به گردش در می‌‌‌‌‏آوردند. سنگ‌ آسیاب در فضایی پایین پره‌‌‌‌‏ها قرار داشت.

احتمالا اشاره‌‌‌‌‏اش به آسیاب‌های‌بادی‌ شرق فلات ایران واقع در مرز ایران و افغانستان کنونی بود. هر تابستان باد‌‌‌‌‏های شمالی که به باد‌‌‌‌‏های ۱۲۰ روزه نیز معروف‌‌‌‌‏اند، با به پا کردن طوفان شن در مرز سیستان و خراسان جنوبی خرابی شدیدی به بار می‌آورند؛ ولی در گذشته صد‌‌‌‌‏ها آسیاب بادی را به کار می‌‌‌‌‏انداختند. اولین طرح از آسیاب‌بادی سیستانی را می‌توان در گیتی‌شناسی از جغرافی‌دانی به نام دمشقی، که در حدود قرن هشتم هجری قمری گردهم آورده بود پیدا کرد. بر خلاف نمونه‌های مشابه اروپایی آن‌، آسیاب‌ ایرانی در سطح افقی می‌گردید. آسیاب‌‌‌‌‏های ‌بادی با بدنه خشتی در بالای تپه بنا می‌‌‌‌‏‌‌‌‌‏شدند. به این طریق باد‌‌‌‌‏های ۱۲۰ روزه به داخل دستگاه وزیده و پره‌‌‌‌‏های آسیاب را که تعدادشان شش یا بیشتر بود به گردش در می‌‌‌‌‏آوردند. سنگ‌ آسیاب در فضایی پایین پره‌‌‌‌‏ها قرار داشت.

persian-windmill03ژست آسیاب‌بادی، نشتیفان، واقع در استان خراسان (عکس از نویسنده)

تقریبا ۱۳ قرن پس از اینکه پیروز درباره مهارت ساخت آسیاب‌بادی خود به دربار عمر گفت، چمدان‌‌‌‌‏هایمان را در فرودگاه امام خمینی تهران تحویل گرفتیم. یکی از دوستانم را هم متقاعد کرده بودم همراهم به این سفر بیاید. (مگر کسی هم هست که نخواهد در دل کویر داغ دنبال آسیاب بادی بگردد؟) بعد از آنکه مامور فرودگاه که سبیل پر پشتی هم داشت و با دقت عکس به قول معروف فرنگی ما را بررسی کرد و به ما « خوش آمدید » گفت، سفرمان آغاز شد.
در اروپا از منشا آسیاب‌بادی ایرانی خیلی مطلع نیستند. تنها یک مطالعه در مورد محل تقریبی جدید آن‌ها توسط تاریخ‌نویس بریتانیایی به نام « مایکل هارورسون » در سال ۱۹۷۰میلادی صورت گرفته است. مجهز به کتاب « آسیاب‌بادی‌های ایرانی » او و یک کتاب اصطلاحات فارسی، به سمت شرق خراسان به راه افتادیم. در واقع ایران جدید هم چندان فرقی با اروپا نمی‌کند، آنجا هم مردم اطلاعی در مورد منشا آسیاب‌بادی ایرانی ندارند. وقتی در خیابان راه می‌رفتیم، از آن‌جا که خارجی بودیم خیلی از مردم برای صحبت طرف ما می‌‌‌‌‏آمدند :« کجایی هستید؟ این‌جا به چه کاری مشغولید؟ کشورمان را دوست دارید؟ » ما هم در جواب می‌گفتیم : « هلندی هستیم و برای دیدن آسیاب‌‌‌بادی ایرانی آمده‌ایم. » خیلی از دوستان جدیدمان تا می‌گفتیم آسیاب‌بادی فکر می‌کردند تجارت پنکه سقفی راه انداخته‌ایم. خوشبختانه یکی از آن‌ها به اسم « داوود » که با هم در مشهد آشنا شدیم وقتی دورهم جمع شده بودیم، گپ می‌زدیم و قلیان با اسانس لیمو می‌کشیدیم، تا دستانم را باز کردم و چرخیدم به جای این‌که فکر کند به سرم زده است سریعا گفت : « آسیاب‌بادی ». انگار که اصلا خودش پیروز نهاوندی بود. در ادامه هم گفت : « خانواده‌ام اهل جنوب خراسان‌اند، می‌‌‌‌‏توانم شما را به مکان آسیاب‌های‌بادی ببرم. »

iran04تجربه چای نوشی (عکس از نویسنده)

البته همان‌طور که خودش گفت اول از همه باید می‌رفتیم و دخترعمویش را که یک کافی شاپ در شهر دارد می دیدیم. خیلی سریع با تاکسی به سمت کافی شاپ راه افتادیم. چند نفر از فامیل‌های دیگر داوود هم که مشتاق هم‌‌‌‌‏نشینی بودند، یک‌دفعه توی راه سر و کله‌شان پیدا شد و به ما ملحق شدند. آن شب که همه نگاه‌ها به صاحب زیبای کافی شاپ بود قرار شد قبل از آسیاب‌‌بادی اول مادر و خاله‌های داوود را ببینیم. البته به توصیه دیگران که می‌گفتند « برای این لازم است بیشتر شبیه ایرانی‌ها شوید »، باید زبان خود را قوی‌تر می‌کردیم. در کل شب خوبی بود و همه گرم نوشیدن چای و صحبت و خنده بودند.
روز بعد با دوآقای افغان که بعد از خرید فرش از مشهد به شهر خود بر‌می‌گشتند در یک ماشین همراه شده بودیم. در طول مسیرهمان‌طور که از جاده‌ی برهوت رد می‌شدیم راننده‌مان فهمید که من دانشجوی باستان‌شناسی‌ هستم. همین موضوع جو را جالب‌‌‌‌‏تر کرد و از آن به بعد کنار کوچک‌ترین تکه سنگ قدیمی که می‌رسید توقف می‌کرد و با حسی مملو از رضایت به فارسی می‌‌‌‌‏گفت « باستان‌شناسی ». بالاخره به تربت‌جام رسیدیم، شهری که نامش را از صوفی قرن ششم هجری قمری شیخ احمد جام گرفته است. کسی که از قبرش در حیاط مسجد درخت پسته روییده است. آن شب بعد از یک شام تمام عیار و چای و قلیان فراوان با فامیل‌های دیگر داوود (خودش هم قبول داشت که خانواده‌ی بزرگی دارد) به حیاط مسجد رفتیم که دوری بزنیم. با این‌که در طول روز آن‌جا خبری نبود، اما شب غلغله بود. آتش بزرگی کنار قبر عرفانی و مرموز شیخ برپا شده بود به طوری‌که سایه‌ی سیاهِ شبح‌گونه‌ی درخت پسته روی دیوار فیروزه‌ای ایوان می‌لرزید. گروهی از صوفیان فریادزنان و موزون دور آتش سماع می کردند. هنگامی که متوجه‌مان شدند با اشاره دعوت به سماع کردند. ما هم پس از چند دور پا برهنه چرخیدن و تکان‌خوردن دور آتش نفس‌زنان کنج دیوار ولو شدیم.

khorasan05

دوباره در راه (عکس از نویسنده)

صبح روز بعد داوود گفت اول باید با برادرش تماس بگیرد و از« موقعیت » مطمئن شود؛ وقتی فهمید از این حرف او ترسیدم، خندید و گفت : « خیالت راحت، نگران راهزنان نیستم، نه که برادرم خیلی بد رانندگی می‌کنه، نگران چاله‌ و دست‌انداز‌های جاده‌‌‌‌‏ام. » راه که افتادیم خیلی زود چند تا لغت فارسی که بلد بودیم ته کشیدند و متوجه شدیم برادر داوود هم خجالتی‌‌‌‌‏ست و خیلی پر حرف نیست. رادیو کار نمی‌کرد؛ اما خوشبختانه یک کاست موسیقی متن فیلم لورنس عربستان ساخته دیوید لین را در ماشین پیدا کردم. طولی نکشید که بقیه مسیر‌‌‌‌‏مان را در جاده پر از سنگ و دست انداز با موسیقی ارکستر سمفونی ادامه دادیم.
پس از مدتی کنار یکی از هشت فروشنده‌ی لاستیک اتومبیل ایست کوتاهی کردیم تا آدرس بپرسیم. از جواب معلوم بود در مسیر درستی قرار داریم :« ببخشید آسیاب‌بادی کجاست؟ » طبق معمول فردی با چهره‌ای خندان آسیاب بادی را هم روی جلد کتاب ایرانی که دستم بود وهم در مسیر جاده نشان داد. خیلی نزدیک شده بودیم. به تدریج اسامی آشنایی که قبلا خوانده بودم به چشمم می‌خوردند : « نشتیفان »، جمعیت ۷۰۰۰ نفر.
کمی جلوتر ناگهان صفی باشکوه از ۲۰ آسیاب‌بادی که بالای تپه کوچکی کنار هم قرار گرفته بودند ظاهر شد. هیچ کسی آن اطراف دیده نمی‌شد. هنگامی که از پله‌های تپه بالا می‌رفتیم، باد گرم ۱۲۰ روزه را روی صورتمان حس می‌کردیم .البته نسیم کلمه مناسب‌تری است. زیر گنبد کبود بی‌انتها تا چشم کار می‌کرد بیابان بود و بس. اکثر آسیاب‌ها حال و روز خوبی نداشتند. احتمالا ده‌ها سال پیش از کار افتاده و همان‌طور با چوبی لابه‌لای پره‌‌‌‌‏هایشان متوقف شده بودند. یکی از آن‌ها که چوب ترمزش افتاده بود، همچنان به آرامی با نسیمی که از سمت دشت ترکمن می‌وزید می‌چرخید. آسیاب‌‌‌‌‌‏بان‌‌‌‌‏های قدیم را تصور کردم، که غلات را آرد می‌کنند و از پنجره کوچک آسیاب گذر ابر‌‌‌‌‏ها را تماشا می‌‌‌‌‏کنند.
گرد آرد در حالی‌ در هوا پخش می‌شد که سنگ آسیاب خش‌‌خش کنان و پره‌های آن غژغژکنان می‌چرخیدند. در خیالم صوفیان در حال سماع را دیدم که همچنان به دور آتش می‌رقصیدند و تصویر شیخ احمد جام که با درخت پسته عجین شده بود و آسیاب‌های‌بادی را که آرام و مداوم مشغول به کار خود بودند و آرد مورد نیاز روستا‌‌‌‌‏ها را فراهم می‌کردند، تماشا می‌کرد.

« کیستی؟ » ناگهان از خیال خود پریدم و مقابلم دو مرد جوان را دیدم که لباس‌های سفید بلند به تن داشتند و به من خیره شده‌‌‌‌‏ بودند؛ طوری که انگار یک‌‌باره از زمان‌های قدیم به آنجا آمده بودند. در آخر معلوم شد تنها می خواستند ما را برای ناهار دعوت کنند.
در راه برگشت به مشهد دوباره سوار دیسکو تاکسی دیگری شده‌ بودیم و کوه‌های خراسان را یک به یک پشت سر می‌‌‌‌‏‌گذاشتیم. باز هم دو آقای افغان در تاکسی همراهمان بودند و اینبار ما را به هرات به صرف چای مادربزرگشان دعوت کردند. متاسفانه نمی‌توانستیم برویم چون پروازمان به تهران درست همان روز بود. چه کسی می‌داند که چه می شود؛ فردا روزی دیگر است. هنوز کلی آسیاب‌بادی در افغانستان و ایران هست که ندیده‌‌‌‌‏ایم. به این ترتیب ماجراجویی ایرانی ما به پایان رسید.
ییپه کرونینگ فارغ التحصیل زیست‌‌‌‌‏شناسی و باستان‌‌‌‌‏شناسی شرق نزدیک از دانشگاه آمستردام و دانشگاه لیدن در هلند است. پدرش آسیاب‌‌‌‌‏بان بوده و در آسیاب بادی بزرگ شده است. در سال ۲۰۱۱ جوان‌‌‌‌‏ترین هلندی بود که توانست گواهینامه آسیاب‌‌‌‌‏بانی را کسب کند. تحقیقات کنونی وی بازسازی مناطق گیاهی قدیمی با مطالعه بقایای فسیل‌‌‌‌‏های گیاهی است.

برگرفته از
ET
لینک کوتاه

دیدگاه