ما خودمان را بهخاطر اهمالکاری، قطع ارتباط ناگهانی با دیگران، اسکرول بیپایان شبکههای اجتماعی یا حتی کندن پوست سرزنش میکنیم و بعد، از این سرزنش حالمان بدتر هم میشود.
اما به گفته چارلی هریوت-میتلند، روانشناس بالینی، مشکل از «خراب بودن» ما نیست؛ ما صرفاً در حال اجرای کُدی بسیار قدیمی از بقای انسان هستیم.
او در کتاب جدید خود با عنوان Controlled Explosions in Mental Health توضیح میدهد که بسیاری از رفتارهای خودآسیبزن یا خودتخریبگر، انتخاب آگاهانه مغز برای پذیرش یک درد کوچک، قابل پیشبینی و کنترلپذیر است تا از مواجهه با دردی بزرگتر، نامعلوم و غیرقابل کنترل جلوگیری شود.
«مغز ما یک ماشین بقاست. وظیفهاش بهینهسازی شادی یا رفاه ما نیست، بلکه زنده نگهداشتن ماست. مغز به دنیایی قابل پیشبینی نیاز دارد. از غافلگیر شدن متنفر است و نمیخواهد ما را در وضعیت ناآمادگی قرار دهد.»
اهمالکاری؛ معاملهای پنهان با ترس
به اهمالکاری فکر کنید. ما کارها را عقب میاندازیم، نمرهمان افت میکند یا ضربالاجلها را از دست میدهیم. این آسیب واقعی است.
اما در لایهای عمیقتر، مغز ممکن است این آسیب مشخص و آشنا را با محافظت در برابر احتمالی ترسناکتر معامله کند؛ مثل شکست علنی، طرد شدن یا تحقیر.
درد فوری، امنتر از ضربهای غیرقابل پیشبینی است که تصور میکنیم شاید در راه باشد.
خودتخریبی بهعنوان سپر دفاعی
در مرکز تحلیل هریوت-میتلند یک اصل ساده وجود دارد: سیستم تهدید مغز، قطعیت را ترجیح میدهد، حتی اگر دردناک باشد.
«قرار گرفتن در معرض خطر بد است، اما آسیبپذیرترین وضعیت برای انسان، مواجهه با تهدیدی غیرقابل پیشبینی است.»
او توضیح میدهد که مغز نمیتواند چنین وضعیتی را تحمل کند و برای همین مداخله میکند تا نسخهای کنترلشده و قابل پیشبینی از تهدید بسازد.
مغز ترجیح میدهد ما خودمان عامل سقوطمان باشیم تا اینکه ضربهای ناگهانی از بیرون ما را زمینگیر کند. ترجیح میدهد به دشمنی درونی عادت داشته باشیم تا اینکه از دشمنی دیگران غافلگیر شویم.
چرا این رفتارها با وجود غیرمنطقی بودن جذاباند؟
- اگر زودتر خودمان را نقد کنیم، فکر میکنیم اثر انتقاد دیگران کمتر میشود.
- اگر از کسی که دوستش داریم دوری کنیم، تصور میکنیم شوک طرد شدن را دور میزنیم.
- اگر یک بسته بزرگ شکلات را یکجا بخوریم، شرمندگی اکنون را جایگزین شرمندگی بزرگتر آینده میکنیم.
این همان منطق همیشگی مغز است: «احتیاط بهتر از پشیمانی» در زندگی روزمره.
سه الگو، یک مدار مغزی
هریوت-میتلند سه الگوی رایج را توصیف میکند:
- اهمالکاری: منحرف کردن توجه از کار، تا فعلاً بابت آن قضاوت نشویم.
- کمالگرایی: تمرکز افراطی، بازبینی بیپایان و استانداردهای غیرقابل دستیابی، برای تضمین صفر خطا.
- بدبینی: سوگواری پیشاپیش برای شکست، تا اگر اتفاق افتاد، دردش کمتر باشد.
همه این حلقهها از یک مدار عصبی مشترک تغذیه میشوند. سیستم هشدار مغز، عملکردهای عالیتر مثل تخیل، برنامهریزی و استدلال را در خدمت محافظت بهکار میگیرد.
ما فقط نمیترسیم؛ بدترین سناریوها را با جزئیات میسازیم و آنقدر تمرینشان میکنیم تا اجتنابناپذیر به نظر برسند. با تکرار، این مسیرها در مغز عمیق میشوند و به واکنش پیشفرض ما تبدیل میشوند.
هزینه امنیت
مشکل اینجاست که این الگوها اغلب همان نتایجی را میسازند که از آنها میترسیم.
«اگر فکر کنیم در کاری خوب نیستیم، ممکن است تلاشمان را کم کنیم و در نهایت واقعاً بدتر عمل کنیم، در حالی که با پیشبینی متفاوت میتوانستیم نتیجه بهتری بگیریم.»
دوری از کسی بهدلیل این تصور که ما را دوست ندارد، هر شانسی برای ارتباط را از بین میبرد و باور ما را «اثبات» میکند.
منطق مغز قابل درک است: آسیب کنترلشده اکنون، برای اجتناب از آسیبی مهارنشده در آینده.
اما هزینه تجمعی آن، فرصتهای از دسترفته، اعتمادبهنفس فرسوده و روابط پرتنش است. راهبرد محافظتی، به زندان تبدیل میشود.
مغز واقعاً از چه چیزی محافظت میکند؟
هریوت-میتلند یک استعاره مفید ارائه میدهد: رفتارهای خودتخریبگر مثل انفجارهای کنترلشدهای هستند که تیم خنثیسازی بمب ایجاد میکند.
«تیم خنثیسازی دشمن ما نیست. آنها از چیزی بزرگ محافظت میکنند؛ چیزی آسیبدیده، زخمی یا دردناک.»
اغلب، پای یک تاریخچه در میان است: تهدید، تروما، فقدان یا بیاعتبارسازی مزمن. این رفتار تلاش میکند اطراف آن زخم قدیمی، امنیت ایجاد کند.
این چارچوب همدلانه اهمیت زیادی دارد. اگر فقط بخواهیم این الگوها را سرکوب یا شرمسار کنیم، سیستم هشدار بلندتر میشود. راهحل، جنگیدن با تیم خنثیسازی نیست؛ کمک به عقبنشینی آن است.
دیدن «کارکرد» بهجای تمرکز صرف بر آسیب
هریوت-میتلند توصیه میکند با کنجکاوی شروع کنیم. این رفتار قرار است مرا از چه چیزی محافظت کند؟ از کدام غافلگیری، طرد یا شرمندگی؟
این درک، پایه تغییر است.
«حل آسیبهای زیربنایی معمولاً شامل دو بخش است: ایجاد احساس امنیت در مواجهه با موقعیت یا احساس ترسناک، و سوگواری برای نیازی اساسی که در آن موقعیت برآورده نشده، نادیده گرفته شده یا انکار شده است.»
نقش درمان و تمرینهای فردی
درمان میتواند به ساختن این «امنیت» کمک کند؛ از طریق مواجهه تدریجی با موقعیتهای ترسناک، مهارتهای تنظیم سیستم تهدید و فضایی برای پردازش سوگ پنهان.
در زندگی روزمره هم میتوان قدمهای کوچک برداشت:
- محرک را نامگذاری کنید.
- ظهور میل به خودتخریبی را مشاهده کنید.
- واکنشی ملایمتر امتحان کنید که شما را به هدفتان متصل نگه دارد.
مثلاً بهجای فشار «همه یا هیچ»، فقط پنج دقیقه شروع کنید یا بهجای کمال مطلق، به یک نسخه «بهاندازه کافی خوب» بسنده کنید.
چرا خوددلسوزی اختیاری نیست
«در نهایت، خروج از چرخه خودتخریبی با خودانتقادی بیشتر ممکن نمیشود.»
به گفته هریوت-میتلند، خودانتقادی همان مسیرهای عصبیای را تقویت میکند که این چرخه را زنده نگه میدارند.
خوددلسوزی، اگر آگاهانه تمرین شود، مسیرهای تازهای میسازد. این همان روشی است که به سیستم هشدار مغز میآموزد میتوان بدون آسیب زدن پیشاپیش به خود، با شوکهای زندگی کنار آمد.
«نهادینه کردن انگیزههای همدلانه در چنین فرایندی بدیهی نیست. زمان، تلاش و نیتمندی میخواهد.»
این کار میتواند شبیه صحبت کردن با خود به همان شکلی باشد که با یک دوست نزدیکِ ترسیده حرف میزنید، تعیین مرزهای مهربانانهتر میان کار و استراحت یا یاد گرفتن تحمل ناراحتی «بهاندازه کافی خوب» بهجای کمال.
با درک این منطق تکاملی، میتوان دو حقیقت را همزمان پذیرفت: این رفتار زمانی از شما محافظت کرده است، و اکنون به شما آسیب میزند. لازم نیست آن را نابود کنید، و لازم نیست از آن اطاعت کنید.
«ما نمیخواهیم با این رفتارها بجنگیم، اما نمیخواهیم باج هم به آنها بدهیم تا زندگیمان را کنترل و تخریب کنند. انتخابهایی وجود دارد.»
این کتاب توسط Taylor & Francis Group منتشر شده است.
اگر این تحلیل برایتان مفید بود، تجربه خود از خودتخریبی را در بخش نظرات بنویسید یا مقالههای مرتبط با سلامت روان را مطالعه کنید.